شمس الدين حافظ
393
سفينه حافظ ( فارسى )
چون ترا در گذر اى يار نمييارم ديد « 1 » * با كه گويم كه بگويد سخنى با يارم ديده بخت به افسانهء او شد در خواب * كو نسيمى ز عنايت كه كند بيدارم پاسبان حرم دل شدهام شب همهشب * تا درين پرده جز انديشهء او نگذارم دوش مىگفت كه حافظ همه رويست و ريا * بجز از خاك درت با كه بگو در كارم [ 325 گر دست دهد خاك كف پاى نگارم ] 21 [ 1 ] شماره مسلسل 475 گر دست دهد خاك كف پاى نگارم * بر لوح بصر خط غبارى بنگارم پروانهء « 2 » او گر رسدم در طلب جان * چون شمع هماندم بدمى جان بسپارم گر قلب دلم را ننهد دوست عيارى * من نقد روان در دمش از ديده شمارم دامن مفشان از من خاكى كه پس از مرگ * زين در نتواند كه برد باد غبارم بر بوى كنار « 3 » تو شدم غرق و اميدست * از موج سرشكم كه رساند بكنارم « 4 » زلفين سياه تو بدلدارى عشاق * دادند قرارى و ببردند قرارم امروز مكش سر ز وفاى من و انديش * زان شب كه من از غم بدعا دست برآرم اى باد از آن باده نسيمى به من آور * كان بوى شفا مىدهد از رنج خمارم با وصف سر زلف تو مىشد سخن من * پيوسته از آن همنفس مشك تتارم حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيزست * عمرى بود آن لحظه كه جان را بلب آرم [ 330 تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم ] 22 شماره مسلسل 476 تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم * تبسمى كن و جان بين كه چون همىسپرم چنين كه در دل من داغ زلف سركش تست * بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
--> ( 1 ) اين مصرع در سودى چنين است : چون منش در گذر باد نمىيارم ديد ( 2 ) جواز ، فرمان و حكم ( 3 ) بغل و آغوش ( 4 ) كناره يعنى ساحل و كرانه [ 1 ] پاورقى غزل 21 - خلخالى بيت دهم را از حافظ مىداند و در سودى نيز هست كه آنجا هم ما قبل مقطع آمده است .